بیست

نميخواست حرفهاي مهم بزند و تحول ايجاد كند و از موضع بالا مخاطب را نصيحت و برايش تعيين تكليف كند. عبدالرضا كاهاني كارگردان جوان «بيست» در اين فيلم به جاي اينكه براي تئوريهاي فكري شخصي داستانسازي كند، سعي كرده بود تا آنجا كه ميشود بدون ادعا، با دقت بالا و توجه قابل تحسين به جزئيات، داستانسرايي كند. تفاوت داستانسازي و داستانسرايي مثل تفاوت شعر يافتني و شعر بافتني است. شعر بافتن يك كار مهارتي و دست بالا فكري صرف است و كاملا اكتسابي. عشق و ذوق و شايستگي ذاتي در آن نقشي ندارد. اما شعر سرودن يا شعر يافتني كار هر كسي نيست. احساس ناب ميخواهد، سليقه خوب، قريحه زيبا و از همه مهمتر عشق. آموختني نيست. شهودي است؛ كشف كردني و رسيدني. يا همان وصولي.
خيلي از صحنههاي فيلم ميتوانستند از اينكه هستند بهتر باشند يعني در واقع فيلم آن اندازه قدرتمند نيست كه بتوانيم ادعا كنيم هر چيزي همان طور است كه بايد باشد و همه چيز سر جاي خودش است. اما با اين وجود هيچ چيز هم آن طور اشتباه كار نشده كه اذيت كند و به دل ننشيند. «بيست» فيلم ساده و خوبي است و در بعضي از صحنهها خيلي سرحال و بامزه. آن هم به بهانههاي خيليخيلي ساده مثل يك جاقلمي يا يك ليوان كه چند ميليمتر جابهجا شدنشان اعصاب سليماني (پرويز پرستويي)، صاحب تالار پذيرايي را به هم ميريزد و عصبانيت بامزهاش به بهترين وجه، اسباب خنده تماشاگر را فراهم ميآورد.
«بيست» همانطور كه كاهاني در مصاحبهاش گفته بود قصد ستارهسازي ندارد. حتي به نظر ميرسد از اين هم فراتر، قصد قهرمانسازي هم ندارد. اين يكي از مهمترين نقاط قوت فيلم است. نه اينكه ستارهسازي و قهرمانسازي از اصل و اساس اشتباه باشد و عيب و نقص؛ بلكه چون اين داستان بايد همينطور روايت ميشد. لطف اين جمع صميمي و خودماني كه همه يك درد مشترك دارند (از كار بيكار نشدن) با هم و در يك سطح بودنشان است نه اينكه يكي از بقيه بهتر باشد و مهمتر و خونش رنگينتر. قهرمان اين قصه همان صميميت حاكم بر فضاي سخت و غمبار و پر از اضطراب و درد كارگري است و همان اميد مشترك به اتفاقي كه در طول آن بيست روز ميبايست رخ دهد تا اين خانواده دوست داشتني از هم نپاشد و پايدار بماند. جالب است كه شخصيتها همه تقريبا به يك اندازه سمپاتيك هستند و تقريبا همهشان را به يك اندازه دوست داريم. از هيچ كدام هم بدمان نميآيد و هيچ كدام قرار نيست نقش ضد قهرمان را بازي كنند تا در نتيجه كشمكش ديگران با او داستان پيش برود و آخر سر يك طرف بر طرف ديگر پيروز شود. همان رئيس وسواسي و عبوس و بيماري كه با ترديدش نسبت به ادامه دادن كار در تالار، همه را نگران كرد و گره داستان را به وجود آورد، خودش هم در پايان با ترديدش نسبت به فروش تالار همه را از نگراني در ميآورد و گره را ميگشايد. حتي قضيه ازدواج فيروزه و بيژن هم كه يكي از عوامل مؤثر در تصميم نهايي سليماني است، با از خودگذشتگي خود او و دروغي كه به فيروزه ميگويد (اينكه دلش پيش او نيست)، قطعي ميشود و به سرانجام ميرسد. با اين حال باز هم نميتوان گفت شخصيت اصلي داستان يا همان قهرمان آن سليماني است. او هم مثل بقيه است و در كنار آنها؛ منتها به دليل جايگاه رياستش بيشتر مركز توجه قرار گرفته است.
يكي ديگر از محاسن فيلم، عنوان آن است. معلوم نيست چرا خيليها فكر ميكنند اگر اسم فيلمشان دهان پركن، عجيب و غريب، خاص، پيچيده و يا شاعرانه باشد بهتر ميتوانند تأثيرگذار باشند. در حالي كه قضيه كاملا برعكس است. هر چه عنوان سادهتر باشد انتظار كمتري در مخاطب ايجاد ميكند و خيال او را هم از اين بابت راحت ميكند كه نيامده سينما كه نصيحت و موعظه بشود، متأثر شود و يا حرفهاي گنده نه بزرگ بشنود. بهترين كارگردانهاي دنيا وقتي در مورد پيام يك صحنه از فيلمشان هم سؤال ميشود طفره ميروند و خود را به ناداني ميزنند چه برسد به اينكه بخواهند خودشان پيشدستي كنند و با انتخاب عنوانهاي پرادعا قبل از تماشاي فيلم براي مخاطبشان پيشزمينه ايجاد كنند و او را به بدترين شكل ممكن با اثر خود مواجه سازند. عبدالرضا كاهاني، كارگردان جوان و خوش ذوق ما اين آموزه را خوب ياد گرفته و به كار بسته است. وقتي از او درباره عنوان فيلمش پرسيدند گفت: «اسمهاي پيچيده دوست ندارم انتخاب كنم. چون 20 روز زمان بود، بيست را انتخاب كردم.»


